گرماي ملايم و پر نوازشي را به روي پوستم احساس ميکردم راحت بودم و از اين راحتي احساس آرامش مي کردم انگار در زمان معلق بودم. کجا بودم ؟خانه خودمان؟طبق عادت در همان حالت خواب و بيداري برنامه کاري روز جديدم را مرور کردم.مي بايست براي پيدا کردن خانه پدر بزرگ اولين گام را برمي داشتم با اين فکر روياي خوش بودن در خانه به همراه سستي خواب از سرم پريد چشم هايم را باز کردم نور خورشيد دامن درخشانش را تا نيمه اتاق گسترانده بود به پهلو غلتيدم و لحظه اي از پنجره به بيرون چشم دوختم آشمان صاف و آبي بود باقي مانده برق ديشب به روي لبه بيروني پنجره در زير نور خورشيد مي درخشيد سر جايم نشستم ساعت مچي ام را ازروي ميز پاتختي برداشتم ساعت کني از يازده گذشته بود پس بي خود نبود که اينقدر احساس ضعف مي کردم بعد از آن شام مختصري که شب قبل در هواپيما خورده بودم چيز دييگري از گلويم پائين نرفته بود دلم به شدت هوس قهوه کرد يک قهوه داغ وغليظ. فکر قهوه معده ام را بيشتر از قبل به ضعف انداخت خودم را از تخت پائين کشيدم و براي شستن دست و صورتم به دستشويي رفتم مسواک زدم.موهايم را برس کشيدم و بعد براي پوشيدن لباس هايم به اتاق برگشتم.بلوز آبي رنگ و شلوار جين ام آنجا به روي مبل راحتي کنار ميز تلفن بود ترجيح دادم که باز همان ها را بپوشم بايد در تميز نگه داشتن لباس هايم دقت مي کردم حداقل تا زماني که تکليفم براي ماندن در ايران يا برگشتن به خانه مشخص مي شد شکلات پاکتي هنوز داخل جيبم بود از ذهنم گذشت.((کاش کاغذي را که اشتياق داد داخل جيبم گذاشته بودم.))آهي گشيدم و بعد با اشتياق زياد و با لذت تکه هاي شکلات را جويدم.
براي خوردن نهار به سالن غذاخوري هتل رفتم.سالن غذاخوري تقريباً نيمه پر بود گوشه دنجي براي خودم دست و پا کردم يک صندلي در جايي که به راحتي مي توانستم تمام سالن را در حوزه ديدم داشته باشم در روشنايي روز راحت تر مي توانستم ظواهر را ببينم با همان نگاه اجمالي و گذرا تک تک چهره ها را از نظر گذراندم در نهايت به اين نتيجه رسيدم که ايران سرزمين انسان هاي زيبا و جذاب است و آن قدر صفت دوم در نگاه اول به چشم مي خورد که صفت اولي را در خود گم مي کند.خانم ها اکثراً به روي لباس هايشان مانتوهاي ساده اما خوش دوخت و زيبا پوشيده بودند و غالباً روسري هاي رنگي برسر داشتند از طرز لباس پوشيدنشان خوشم آمد و تصميم گرفتم که در اولين فرصت يک مانتو بخرم و البته يک کيف دستي به جاي کيف دستي از دست رفته ام لباس مردها هم در نوع خودش جالب توجه بود اکثراً لباس اسپرت و راحت به تن داشتند و شايد کراوات اصلاً در مغازه هايشان پيدا نمي شد يک چيز ديگر هم فهميدم .و آن اينکه رنگ غالب در اين سرزمين مثل ساير آريايي ها مشکي است.چشم ها مشکي. موها مشکي ،اما پوست ها غالباً روشن.براي يک لحظه خودم را در غالب آنها گنجاندم.موي سياه و صاف و يک جفت چشم سياه کشيده و مخمور.آن وقت مي شدم کپي مادر.آه مادر...

بي اختيار آه کشيدم و قبل از اينکه فرصت بيشتري براي فکر کردن به گذشته پيدا کنم به سمت ميز غذا رفتم با غذاي ايراني بيگانه نبودم مادرم گاهي از غذاهاي خوشمزه سرزمين اش برايم مي پخت يک بار که نهار برايمان زرشک پلو با مرغ پخته بود با خنده رو به من کرد و گفت:رز از هر سه تا مرد ايراني دو تاشون تپل مپلن اگه گفتي چرا؟
از ديدن حالت دست هايش که براي برآمده نشان دادن شکم اش آنها را درهم قلاب کرده بود به خنده افتادم و گفتم:اگه کسي شکمش اين هوا گنده باشه معلومه که خيلي خيلي شکمواِ مادر انگشتش را مقابل صورتش تکان داد و گفت:اين مي تونه يکي از دليل هاش باشه اما دليل اصلي اش اينه که زن هاي ايراني آشپزاي فوق العاده ايين اين هميشه يادت باشه رز.زن ايراني يعني کدبانوي نمونه و مادرت با اين نهار خوشمزه اي که امروز برات پخته قطعاً يکي از اون هاست. شايد حرف آنروز مادر درست بود ام من در آن لحظه با ديدن انواع غذاهاي روي ميز يک دليل ديگر هم به دلايل چاقي مردان ايراني اضافه کردم.((نشاسته!چيزي که در غذاي ايراني فراوان ديده مي شد کمي از گشت بره کباب شده و مقداري هم سالاد براي خودم کشيدم و با ليواني پر از نوشابه بار ديگر پشت ميزم برگشتم در حين صرف نهار نگاهم باز در بين جمعيت گم شد فضا فضاي آرام و گرمي بود که من را ناخواسته جذب خود کرده بود نهار هم خوشمزه بود حسابي به دلم چسبيد دلم مي خواست تکه ديگري از آن گوشت بره کباب شده بخورم اما هرطور بود جلوي خودم را گرفتم اصلاً دلم نمي خواست که با يک شکم قلنبه و چندين پوند اضافه وزن به خانه برگردم با دستمال گوشه لبم را پاک کردم و از پشت ميز بلند شدم.حالا انرژي لازم را داشتم بايد کارها را سريع انجام مي دادم براي شروع به اتاقم برگشتم و يکراست سراغ دفتر سررسيدم رفتم داخل يکي از برگه هاي سفيد آن آدرس و شماره تلفن خانه پدربزرگ را نوشته بودم آدرس را از روي نامه هايي که مادر براي خانواده اش در ايران نوشته بود اما هرگز پستشان نکرده بود پيدا کردم و شماره تلفن را پاپا برايم گفت نگاهم براي چندمين بار بي اراده روي کلمات لغزيد واژه ها برايم بيگانه بودند و ذهنم از خاطرات تهي.بار ديگر ترس و اضطرابي عميق بر دلم چنگ زد به قدري اين حس حالم را دگرگون مي کرد که نفس در سينه ام حبس مي شد و به يکباره احساس بيچارگي مي کردم دلم نمي خواست که آنها خوردم کنند خورد شدن من خورد شدن دوباره مادر بود سالهاي زيادي بود که ديگر براي من فقط يک رويا بود يک روياي مقدس،عزيز و قابل احترام

تمام وجود وسيع اش را حريصانه در حصاري از جنس بلور به اسارت احساس خود در آورده بودم
حالا او در وجود من بود و من سالهاي زيادي بود که چون مادري عاشق فرزند،با چنگ و دندان آن
موجود ارزشمند را براي خودم حفظ کرده بودم اما حالا احساس مادري ام بوي خطر حس مي کرد
حصار بلورين احساسم در معرض يک هجوم بود يک هجوم بي رحمانه و خشن که مي توانست آن را
از ترک هاي عميق قاچ قاچ کند.اما ديگر براي پشيمان شدن دير شده بود من در يک قدمي خطر بودم
و مي بايست اين اضطراب تب آلود را به پايان مي رساندم مي بايست يک بار ديگر چون مادري فداکار از طفل درونم حمايت مي کردم من قدرتش را داشتم از آن سر دنيا آمده بودم و حالا فقط چند خيابان يا چند محله فاصله برداشته نشده باقي مانده بود،دفتر سررسيدم را به سينه گرفتم و از جا بلند شدم براي شروع کارم به لابي هتل رفتم وقتي همان مرد جوان ديشبي را پشت ميز پذيرش ديدم نفس عميقي کشيدم و با اراده اي جزم شده به سمتش قدم برداشتم او به محض ديدنم سربرداشت و لبخند به لب سرش را تکان داد:
_روزتون بخير خانم استيونز.حالتون چطوره ؟
من هم لبخندي به لب زدم و گفتم:متشکرم آقا روز شما هم بخير.
او با نگاه دقيقش عمق نگاهم را مي کاويد شايد به دنبال يافتن جواب سؤال هايش بود اما با اين وجود باز پرسيد:
از اتاقتون راضي هستين؟تونستين خوب استراحت کنين؟
سرم را به نشانه مثبت تکان دادم و گفتم:بله بله همه چيز خوب بود مخصوصاً غذا.خيلي عالي بود.
او از روي رضايت لبخندي به لب زد و گفت:خوشحالم که راضي هستين ...راستي مچ دستتون چطوره؟
از سؤالش جا خوردم حتي خودم هم مچ دستم را فراموش کرده بودم.شب گذشته قبل از خواب شال گردنم را محکم دور مچ دستم پيچيده بودم.چرخش ملايمي به مچم دادم و گفتم:اوه...مثل اينکه خيلي بهتره. اين را گفتم و بعد از لحظه اي در سکوت اين پا وآن پا شدم او که متوجه ترديد من شده بود با لحن اطمينان بخشي گفت:اگه امري هست بفرمائين.خوشحال مي شم بتونم کمکتون کنم.
لبخند گرمش را که ديدم در تصميم ام مصمم تر شدم لب هايم را با زبان خيس کردم و گفتم:من مي خواستم که اگر امکان داره به يک سماره در ايران تلفن کنم.
مرد جوان لحظه اي نگاهم کرد کمي گيج به نظر مي رسيد:براي اين کار مشکلي وجود نداره خيلي راحت مي تونستيد اين کار رو از طريق تلفن داخل اتاقتون انجام بديد.
آهنگ صدايم بيشتر از حد انتظارم ملتمسانه و بي پناه بود:اشکالي نداره اگر از شما بخوام که کمکم کنيد.

مرد جوان شانه هايش را بالا کشيد و همراه با لبخند گرم و صادقانه اي ادامه داد:اگه ميز پيشخوان رو دور بزنين مي تونين از ورودي سمت راست بياين اين طرف.
شادمانه برويش لبخند زدم و از خدا خواسته مسير دستش را دنبال کردم و لحظه اي بعد در کنارش بودم او صندلي چرخان خودش را کمي عقب تر کشيد و در حالي که مرا دعوت به نشستن مي کرد گفت:خوب مي تونيم از تلفن اينجا استفاده کنيم.بفرمائين.بنشينين خواهش مي کنم.
از هيجان بود يا اضطراب،دست و پايم باز در حال بي حس شدن بود بي درنگ تعارفش را براي نشستن پذيرفتم و خودم را به روي صندلي رها کردم حرارت انگشتانم به سرعت در حال پائين آمدن بود دفتر سررسيدم را محکمتر از قبل به خود چسباندم و به نگاه منتظر مرد جوان
چشم دوختم.او لحظه کوتاهي نگاهم کرد بعد جهت نگاهش را متوجه دفترچه سررسيدم نمود و با لحن بلاتکليفي پرسيد:
خوب...اگه لازم مي دونيد من براتون شماره بگيرم.
سرم را به نشانه موافقت تکان دادم و بعد صفحه مورد نظر را مقابلش گرفتم او دفترچه را از دستم گرفت و لحظه اي به آنچه داخل آن نوشته بودم نگاه کرد بعد بار ديگر نگاهش را متوجه نگاه منتظر و بي قرار من کرد و با لحن پرسش باري گفت:مطمئنيد شماره مال تهرانه.
گيج و وارفته فقط سرم را تکان دادم او با حالتي متفکر خط ظريف ريشش را روي چانه لمس کرد و زير لب به طور نامفهوميچيزي را زمزمه کرد نگاه نا آرامم لحظه اي او را رها نمي کرد حالت چشم ها و نگاه نامطمئنش نشانه خوبي براي آن انتظار کشنده من نبود لب هاي خشکم را تکان دادم وگفتم:شما فکر مي کنيد اين شماره متعلق به تهران نسيت؟
او نفس عميقي کشيد و گفت:مطمئن نيستم.شماره شما يه شماره شش رقميه...قبلاً هيچ وقت با اين شماره تماس گرفتين؟
_بله...بله فکر مي کنم.
او که انگشتش را براي به هم نخوردن صفحات لاي دفتر سررسيد گذاشته بود آن را پائين گرفت و گفت:
خاطرتون هست قبلاً دقيقاً کي با اين شماره تماس گرفتين؟
فکرم لحظه اي به گذشته ها برگشت به خيلي سال زماني که مادر هنوز زنده بود قطعاً از آن روزها زمان زيادي گذشته بود به يکباره فکري که از شروع اين سفر در ذهنم مي چرخيد و من را دچار هراس مي کرد در مغزم قوت گرفت بيشتر از بيست و سه سال از روزي که
مادر از خانواده اش جدا شده بود مي گذشت و اين زمان،زمان زيادي بود اين احتمال وجود داشت که شماره تماس آنها عوض شده باشد يا حتي آدرس محل سکونتشان.اين دقيقاً همان کاري بود که ما هم بعد از فوت مادر مجبور به انجامش شديم خانه قبلي يمان را فروختيم و خانه جديدي در محله
سوهوي نيويورک خريديم.متصدي پذيرش هتل هنوز منتظر شنيدن جواب من بود با تمام وجود سعي کردم اضطراب عميقي را که ته قلبم را به لرزه انداخته بود نديده بگيرم انگشتم را به روي شقيقه ام فشردم و گفتم:شايد ده سال پيش.شايد هم خيلي قبلتر.
به شنيدن اين حرف مرد وان سرش را تکان داد و گفتت:همون طور که حدس مي زدم اين شماره يه شماره قديميه.اگه يه پيش شماره بهش اضافه بشه درست مي شه.چند لحظه اجازه بدين.اين را که گفت گوشي را برداشت و مشغول گرفتن شماره شد فقط چند لحظه طول کشيد و بعد گوشي تلفن در دستان من بود.
_فقط يه شيش بايد به اول اين شماره اضافه مي شد الان ديگه درست شده مي تونيد صحبت کنيد.

هنوز گوشي در دستانم بود که مرد جوان از من فاصله گرفت و به سمت ديگر پذيرش رفت گوشي را آرم روي گوشم گذاشتم تعداد ضربان قلبم در حال اوج گرفتن بود تلفن همين طور پشت سرهم بوق مي زد و با هر بوق نفس در سينه من سنگين تر مي شد ديگر تحمل آن انتظار کش دار و کشنده را نداشتم با حالتي سرخورده و ناآرام نفس حبس شده ام را بيرون دادم احساسي عجيب و گيج کننده وجودم را در تصرف خود گرفته بود.ترکيبي از رضايت و نارضايتي.
دستم سست و بي حال به سمت دستگاه تلفن کشيده شد اما گوشي هنوز آنقدر از گوشم دور نشده بود که صداي مرد جوان آن سوي خط را نشنوم به شنيدن صدايش حسي شبيه عبور جريان برق وجودم را تکان داد دستم يک بار ديگر بي اراده به سمت گوشم کشيده شد.صدا،صداي مرد جواني بود که با هيجان و سرزندگي نشاط آوري پشت سر هم تکرار مي کرد:
_اَلو...اَلو بفرمائين...اَلو...اَلو

لب هايم را تکان دادم اما صدايي از گلويم خارج نمي شد مرد جوان آن سوي خط کمي تن صدايش را پائين تر آورد و گفت:اَلو.چرا حرف نمي زني؟نترس بگو.با کي کار داري؟
مکث کوتاهي کرد و ادامه داد:ببين.اگه حرف نزني قطع مي کنما.تا سه مي شمارم بعد قطع مي کنم يک...دو ...دو...نگفتي؟نبود؟سه شدا...خيلي خوب لعنت به من که اين قدر دل رحمم دوونيم...دو و هفتاد و پنج ...دو و هفتاد و شيش...خيلي خوب مثل اينکه فايده نداره باشه براي يه وقت ديگه هر وقت جرئت حرف زدن پيدا کردي.خوب ديگه کاري،باري...من رفتم که برم.فعلاً قربون آقا.
نفس عميقي کشيدم و قبل از اينکه او فرصت قطع ارتباط را پيدا کند با صدايي که به زور از هنجره ام خارج مي شد گفتم: منزل آقاي تاجيک؟
مرد جوان بلافاصله با لحن شادمانه اي جواب داد:به سلامتي.رسيدن به خير.کجا بودي نبودي؟
جون خواهر خودم نباشه جون داداش ديگه داشتم قطع مي کردما.حالا خداروشکر کدورتا برطرف شد امرتونو بفرمائين.
مرد جوان يک ريز و بدون اتلاف حتي ثانيه اي از زمان حرف مي زد اما من هنوز هم جواب سؤالم را نگرفته بودم يک بار ديگر اين بار حتي مضطرب تر از قبل پرسيدم:منزل آقاي تاجيک؟
مرد جوان جواب داد:جونم،بفرمائين منزل آقاي تاجيک درست گرفتي من سامانم البته اگه با من کار داري اما اگه با سهراب کار داري بايد بگم که نيست هر چند مطمئناً با اون کار نداري.داري؟
انگار خون در رگ هايم از حرکت ايستاده بود بدنم خشک و سرد شده بود خواستم حرفي بزنم اما زبانم خشک و فلج به سقف دهانم چسبيده بود صداي آن سوي خط باز در گوشم پيچيد:الو...هنوز رو خطي؟پس چرا حرف نمي زني؟حسابي مارو گرفتي ديگه!
مغزم کار نمي کرد بايد حرفي مي زدم اما حتي کلمه اي آشنا براي گفتن پيدا نمي کردم با خودم فکر کردم که بگويم: ((سلام من رز هستم.دختر الهام.همون که بيست و سه سال پيش اسمشو از تو شناسنامه هاتون خط زدين احتمالاً چنين کسي رو يادتون مي ياد؟))
بغضي نا گهاني برگلويم چنگ انداخت خواستم قطع کنم که صداي زني از آن سوي خط توجه ام را به خود جلب کرد به زحمت مي توانستم صدايش را بشنوم:
_سامان باز با کي داري حرف مي زني؟خوب پسر مگه تو کار و زندگي نداري؟
مرد جوان با لحن شوخي جواب داد:سامان به قربونت کسي نيست که مزاحمه.حصبه گرفته حرفم نمي زنه مي خواستم زنگ بزنم شرکت.اون وقت قطع ام نمي کنه لامصب.
بعد خطاب به من ادامه داد:خوب جونمرگ شده مگه تو کار و زندگي نداري.اصلاً مگه خودتخواهر،مادر نداري که مزاحم ناموس مردم مي شي؟
صداي زن غرغرکنان دور شد مرد جوان بار ديگر بار ديگر به حرف آمد و ميان خنده گفت:دلخور که نشدي؟
يارو مادرمه.حراست خونه است ديگه نمي شه کاريش کرد.خوب ببين من ديگه بايد قطع کنم اگه باسهراب کار داري نيم ساعت ديگه يه زنگي بزن.ولي خوب بعيد مي دونم تحويلت بگيره در هر صورت هر وقت ياد ما کردي،خوشحال مي شيم همين شماره رو بگير به جاي دوي آخرش سه.بگو با سامان کار دارم.اون وقت بنده در خدمتم.حالا ديگه قربون آقا.با اجازه ما رفتيم.اين را گفت و گوشي را گذاشت،صداي بوق ممتد تلفن نشان دهنده قطع ارتباط بود و من انگار در دنياي ديگري سير مي کردم آن قدر با حواس پرتي در خود فرورفته بودم که متوجه گذشت زمان نمي شدم وقتي صداي متصدي پذيرش را شنيدم گردن خشک شده ام را درست مثل يک آدم آهني زنگ زده به جانبش چرخاندم و با نگاه بي حالتم به او خيره ماندم.
_حالتون خوبه خانم استيونز.مشکلي پيش اومده؟
نگاهم به روي زانوهايم چرخيد گوشي تلفن را طوري در مشت فشرده بودم که قطره اي خون در انگشت هايم باقي نمانده بود.
_اجازه بدين براتون يه ليوان آب قند بيارم.
با عجله گوشي را سرجايش گذاشتم و سريعتر از او از جا پريدم،نه نه...نيازي نيست...من حالم خوبه آقا متشکرم

او با نگاه نامطمئن لحظه اي براندازم کرد بعد سري به نشانه موافقت تکان داد و گفت:در هر صورت اگه به چيزي احتياج داشتين به پرسنل هتل اطلاع بدين.
_ممنونم آقا هم به خاطر کمکتون و هم به خاطر مهرباني تون.
مرد جوان لبخند شرم آلودي به لب زد و در سکوت سرش را پائين انداخت براي رفتن به اتاقم،ميز پذيرش را دور زده بودم که او بار ديگر صدايم کرد:معذرت مي خوام خانم استيونز.
وقتي به جانبش برگشتم دفترچه سررسيدم را همراه بالبخندي گرم به شمتم گرفت:دفترتون رو فراموش کردين دفترچه را از دستش گرفتم و بعد از تشکري ديگر به اتاقم برگشتم.خودم را به روي تخت انداختم نرم بود داخل آن فرورفتم لحظه اي به سفيدي سقف خيره شدم و يک بار ديگر مکالمه
کوتاه اما عجيب و غريبم را با مرد جواني که خودش را سامان معرفي کرده بود در ذهنم مرور کردم قطعاً او يکي از اقوام نزديک مادرم بود از اين فکر حس عجيب و غيرقابل توصيف روحم را انباشت در آن لحظه تميز دادن احساسات دروني ام از هم کار مشکلي بود به شکل عجيب و بي سابقه اي
همه چيز در هم تنيده بود در آن لحظات به يقين نمي دانستم که بايد خوشحال باشم يا ناراحت.و نکته جالب همين جا بود که من حقيقتاً نه خوشحال بودم و نه ناراحت مثل يک سيب زميني گنده روي تخت افتاده بودم و از سنگيني وزنم که در نرمي تخت فرورفته بود لذت مي بردم.بيشتر از يک ساعت
طول کشيد تا به زحمت توانستم کمي افکار گسسته و پر و پخش ام را جمع و جور و منظم کنم و به يک نتيجه منطقي و قابل قبول برسم من آنها را پيدا کرده بودم و اين اولين قدم و شايد بزرگترين آن بود راه رسيدن برايم روشن شده بود اما طي کردن اين راه و گذشتن از حصاري که آنها در مقابل
مادر و هر چيزي که به او مربوط مي شد دور خود کشيده بودند يک انرژي مضاعف مي خواست و من در آن لحظه درست مثل يک باتري خالي شده احساس تهي بودن مي کردم به روي تخت غلتيدم و چشمان خشک شده ام را به روي منظره يکنواخت تخت بستم.
((فردا...فردا در موردش فکر مي کنم.))
دومين شب در سرزمين مادري ام با شروع يک صبح زيبا و دل انگيز ديگر به اتمام رسيد هنوز برف باقي مانده در روي پشت بام ها به همان زيبايي روز قبل در زير اشعه هاي تابناک و زرين خورشيد مشرق زمين مي درخشيد اما هوا حتي از روز قبل سردتر به نظر مي رسيد درز باز پنجره را بستم و از آن منظره زيبا فاصله گرفتم.دوش ام را گرفته بودم صبحانه ام را خورده بودم و حالا براي برداشتن قدم دوم خودم را آماده حس مي کردم تلفن اتاقم که به صدا در آمد با وجودي که انتظارش را مي کشيدم از جا پريدم و گوشي را برداشتم.
_خانم استيونز ،راننده آژانس پائين منتظر شماست.
تشکر کردم و گوشي را گذاشتم صبحانه کاملي خورده بودم اما ته دلم باز احساس ضعف مي کردم مقابل آينه ايستادم و دستم را روي معده ام فشار دادم رنگ و رويم پريده به نظر مي رسيد شايد کمي رژ لب مي توانست اين همه بي رنگي را تعديل کند با اين فکر به سمت تخت برگشتم اما هنوز قدم از قدم بر نداشته بودم که خاطره ربوده شدن کيفم کقابل چشم هايم به رقص در آمد.بار ديگر به سمت آينه چرخيدم زيبا بودم يک دختر زيبا و به اندازه کافي دوست داشتني و معصوم .همه اينها باعث قوت قلبم مي شد.انسانها بنده زيبايي اند و من خوب مي دانستم که اگر يک نقطه ضعف مشترک بين تمام انسانهاي دنيا وجود داشته باشد قطعاً همين يکي خواهد بود.
اما از طرفي من شبيه مادر هم بودم و فکر کردن به اين واقعيت اضطراب و دلشوره ام را بيشتر مي کرد.در واقع من همان الهام بيست و سه سال پيش بودم منتهي الهامي با موهاي طلايي،چشماني آبي و پوستي به مراتب روشن تر.خيلي دلم مي خواست بدانم که آيا آنها عکسي از جواني هاي مادر دارند يا اينکه تمام خاطره ها را بهمراه مادر از خانه دل هايشان بيرون اندخته بودند به يکباره ترسي غريب در دلم افتاد و پايه هاي اراده ام را به لرزه اندخت از اين ديدار غير منتظره وحشت داشتم و اگر فقط لحظه اي ديرتر تلفن به صدا در مي آمد قطعاً از رفتن منصرف مي شدم گوشي تلفن را برنداشتم مطمئناً يک تذکر دوستانه به خاطر تأخيرم بود به خاطر محکم شدن کش دور موهايم،آنها را از دو طرف کشيدم و کلاهم را به روي آنها مرتب کردم ظاهرم را يک بار ديگر از پائين به بالا در آينه برانداز کردم _کفش اسپرت سفيد با راه هاي صورتي،شلوار جين آبي باز،بلوز اسپرت سفيد با راه هاي صورتي مثل کفش هايم،پالتوي سفيد،کلاه سفيد و يک جفت چشم آبي رنگ کشيده و مخمور با مژه هايي بلند و چتري_به چشم هايم در آينه خيره مادندم به ياد راب افتادم و جمله طنز آلودش که هميشه مي گفت: ((رز وقتي نگام مي کني دقيقاً احساس موشي رو پيدا مي کنم که دمش لاي تله موش گير کرده باشه چشماي تو جاذبه اي داره که تو هيچ چشم ديگه اي نديدم)).
راب دانشجوي پزشکي بود از سال اول دانشکده او را مي شناختم پسر خوبي بود و من به او قول داده بودم که در مورد پيشنهاد ازدواجش فکر کنم.اما آن لحظه قطعاً زمان مناسبي براي انجام اين کار نبود راننده آژانس مقابل هتل منتظرم بود تا من را براي برداشتن دومين قدم همراهي کند.کوله پشتي ام را از روي تخت برداشتم و با عجله از اتاق خارج شدم پائين پله ها که رسيدم نگاه متصدي پذيرش به سمت من چرخيد.با ديدنم سري تکان داد و خطاب به مرد جوان مقابلش چيزي گفت که نگاه او را نيز متوجه من کرد.او با ديدنم به شکلي کلافه و دلخور از پيشخوان کنده شد دسته کليدش را از جيب شلوارش بيرون کشيد و قدمي به سمت من برداشت.سرم را به نشانه سلام تکان دادم و گفتم:روز به خير آقا.من...به خاطر تأخيرم عذر مي خوام.
راننده آژانس جواب داد:خواهش مي کنم...لطفاً بفرمائين سوار شين

اين را گفت و جلوتر از من به سمت در خروجي حرکت کرد من هم بعد از تشکري کوتاه از متصدي پذيرش به دنبالش دويدم.به روي صندلي عقب ماشين نقره اي رنگش نشستم و بعد او حرکت کرد خودم را به در چسبانده بودم دنياي بيرون براي من دنياي متفاوتي بود و من در روشنايي روز راحت تر مي توانستم اين تفوت ها را ببينم.صداي مرد راننده من را که مجذوب دنياي بيرون شده بودم متوجه خود کرد نگاهم با نگاه پرسش بارش در آينه تلاقي کرد گويا قبلاً چيزي پرسيده بود که من متوجه اش نشده بودم.
_مي بخشيد من متوجه سؤالتون نشدم.
مرد راننده همچنان از آينه مقابلش نگاهم مي کرد موهايش را از پشت مي ديدم موهاي فردارش سياه سياه بود اما رنگ نگاهش در آينه به سبز سير مي زد سبيل هم داشت پايه هاي سبيلش او را بامزه تر کرده بود وقتي نگاه خيره من را ديد محجوبانه چشم از آينه برداشت و گفت:عرض کردم آدرستون کجاست؟کجا بايد برم؟
سؤالش آنچه را که براي لحظاتي کوتاه از ياد برده بودم به ذهن آشفته ام کشاند و اضطراب را بار ديگر به جان دل و روده ام انداخت با عجله پاکت نامه اي را که به همين منظور برداشته بودم به جانبش گرفتم:من مي خوام به آدرسي که روي اين نامه است برم.
مرد راننده پاکت نامه را از دستم گرفت و براي لحظه اي کوتاه نگاهش کرد بعد آن را کنار شيشه جلويي ماشينش گذاشت وگفت:آدرستون قديميه.
لحن اش به نظرم نگران کننده آمد اما نه من حرفي زدم و نه او توضيح بيشتري داد وقتي سکوتش را ديدم بار ديگر به پشتي صندلي تکيه دادم و از پنجره به منظره بيرون چشم دوختم.خيابان ها به شکل وحشتناکي شلوغ و پر ترافيک بود و پياده رو ها پر از آدم هاي در حال جنب و جوش و رفت وآمد همه چيز برايم جالب توجه بود اما چيزي که در نظرم جالب تر آمد اين بود که هر چقدر جلوتر مي رفتيم منظره شهر در حال عوض شدن بود.منظره کوچه و خيابان.نماي بيروني ساختمان ها،حتي
پوشش و ظاهر آدم ها متفاوت به نظر مي رسيد هر چقدر جلوتر مي رفتيم اين فکر که آنجا محله مرفه نشين پايتخت ايران است در ذهنم قوت بيشتري مي گرفت و همين طور اين نکته که پدر بزرگ من مي بايست يکي از آن بالا نشين هاي تهران باشد.
بيشتر از يک ساعت در راه بوديم تا اينکه راننده بالأخره ماشين را کنار خيابان نگه داشت.از پنجره نگاهي به اطرافم انداختم محله خلوت اما زيبايي به نظر مي رسيد اکثر خانه ها ويلايي و چهره اي باغ گونه داشتند کمي خودم را به سمت راننده جلو کشيدم و گفتم :اينجاست؟
مرد جوان پاکت نامه ام را از مقابل شيشه جلو برداشت و آن را به سمت من گرفت:خانم همون طور که خومتتون عرض کردم آدرستون قديميه.اسم کوچه خيابونا عوض شده کوچه هاي اينجا قبلاً هر کدوم يه اسم داشتن اما حالا شماره اي شدن حقيقت اش بنده هم خيلي به اين محل آشنا نيستم اما اگه از کسبه يا از ساکنين خود محل بپرسين حتماً راهنمايي تون مي کنن.
به شنيدن اين حرفش براي لحظه اي دست و پايم را گم کردم مضطرب تر از قبل نگاهي به دور و برم انداختم بعد بار ديگر به مرد راننده چشم دوختم هنوز دستش به همراه پاکت نامه به سمت من دارز بود و در نگاه منتظرش کلافگي موج مي زد بالاجبار پاکت نامه را از دستش گرفتم:ممنون...کرايه تون چقدر مي شه. مرد جوان بار ديگر به سمت فرمان چرخيد و گفت:طرف حساب ما هتله شما فعلاً نيازي نيست مبلغي بپردازين. به شنيدن اين حرف زيپ کوله پشتي ام را بار ديگر بستم و با حالتي سست و نامطمئن از ماشين پياده شدم مرد راننده هم تمام تأخير من را با گذاشتن پايش به روي پدال گاز جبران کرد و در يک چشم به هم زدن از محل دور شد با حالتي درمانده نگاهي به اطرافم
انداختم آنجا انگار برف بيشتري باريده بود دو طرف خيابان هنوز از برف يخ زده پر بود

نزديک ظهر بود اما هوا هنوز سوز بدي داشت به يکباره احساس سرما درونم را به لرزه انداخت بازوهايم را در بغل گرفتم و دندان هايم را محکم به روي هم فشردم احدي در کوچه و خيابان ديده نمي شد انگار من را به کره اي ديگر برده و آنجا تک و تنها رهايم کرده بودند نگاهي به روي صفحه ساعتم انداختم يازده و نيم بود تا ابد نمي توانستم همانجا بايستم با آن پوشش سفيدم در ميان برف هاي يخ زده شبيه يک آدم برفي گنده بودم يک آدم برفي گنده و و حشت زده.ماشين مشکي رنگي که صداي موسيقي اش در آن سکوت و خلوت خيابان بلندتر از حد معمول به نظر مي رسيد مقابل پاهايم توقف کرد مرد جواني که دنباله موهاي بلندش از زير کلاه چرم مشکي رنگ بيرون مانده بود نگاهي به سرتا پايم اندخت و همراه با لبخندي لوس گفت:
_بپر بالا عروسک باربي مي رسونيمت.
مرد جوان کنار دستي اش که پشت رل نشسته بود خودش را به سمت پنجره کشيد در نگاه و لبخندش شيطنت موج مي زد.
_چه تيپي ام زده پدر سوخته.
در امريکا که بودم هميشه اسپري فلفل ام همراهم بود يک سلاح سرد مفيد براي مواقع لزوم اما در آن لحظه تقريباً بي دفاع بودم بنابراين راهم را کج کردم و چند قدم از ماشين آن ها فاصله گرفتم اما چند لحظه بعد باز آن ها مقابلم بودند پسر اولي با شيطنت خنديد و گفت:
حميد اگه دستاشو باز کنه و جاي دماغش يه هويج بکاري مي شه يه آدم برفي جون من نگاش کن.
جوان پشت رل باز خودش را به سمت پنجره کشيد و در حالي که با نگاش سبک سنگينم مي کرد با خنده گفت:
_اگه همه آدم برفي ها اين قدر خوشگل بودن که من همه شونو درسته قورت مي دادم.
بعد از آن ديگر آن قدر منتظر نماندم تا بقيه صحبت هايش رابشنوم انگشت هايم را به دور بندهاي کوله پشتي ام اندختم و بدون توجه به ليزي و لغزندگي زير پايم تا آن سوي خيابان دويدم کمي پائين تر يک نمايشگاه بزرگ مبل بود بدون توجه به خنده بلند جوان هاي داخل ماشين باعجله قدم به داخل نمايشگاه گذاشتم و هراسان نگاهي به اطرافم اندختم صدايي از انتهاي سالن نمايشگاه نگاهم را به سمت خود کشاند پيرمرد سفيد مويي آنجا کنار بخاري داخل مبل راحتي فرورفته بود با ديدن من برگه هاي روزنامه اش را با احتياط جمع کرد و آنها را به روي ميز گذاشت:بفرمائيد.
از روي مبل بلند شد و آرام آرام به استقبالم آمد مقابلم که رسيد لبخندي به لب زد و گفت:مي بخشين من از قيمتا سردرنميارم صاحب اصلي نمايشگاه نيستن رفتن و برگردن،اگه عجله اي ندارين ده دقيقه منتظر بمونين.
سرم را به نشانه منفي تکان دادم و گفتم:براي خريد نيومدم آقاودنبال يک آدرس مي گردم.
پيرمرد نگاهي به چهره ام انداخت وگفت:مال اين طرفا نيستي؟
در جوابش لبخند کمرنگي به لب زدم وگفتم:من خيلي خيلي اينجا غريبم اميدوارم شما بتونيد کمکم کنيد.
پيرمرد که انگار چيز تازه اي کشف کرده بود با لحن کنجکاو اما نامطمئني پرسيد:شما خارجي هستين؟
سرم را تکان دادم و گفتم:بله درست حدس زديد من ايراني نيستم.
پيرمرد که از کشف خودش بسيار راضي به نظر مي رسيد سرش را چند بار رضايتمندانه تکان داد و گفت:از قيافه تون پيداست.

لهجه تون هم نشون مي ده.من از همون نگاه اول حدس زدم که بايد خارجي باشين.
برايش لبخندي زدم و پاکت نامه را به دستش دادم:من دنبال اين آدرس مي گردم شما مي تونيد کمکم کنيد؟
پير مرد پاکت نامه را از دستم گرفت بعد با آرامش و بدون هيچ عجله اي عينکش را از جيب بغل کتش بيرون کشيد و آن را به چشم گذاشت لحظه اي به نوشته هاي روي پاکت نگاه کرد و گفت:
_اين آدرس شمام که مثل من پيرمرد قديميه.سال هاي زياديه که ديگه اسم اين خيابون((مرجان))نيست.
بعد نگاهش را به صورتم دوخت و ادامه داد:تا اينجاش که درست اومدي.محله همين محله است.ببينم دنبال کوچه اش مي گردي؟
سرم را به نشانه مثبت تکان دادم او هم سرش را تکان داد و گفت:مي دونم کجاست.کوچه((هما))يعني قديما اسمش اين بود حالا ديگه به جاي اسم شماره براشون زدن.ايني که شما دنبالشي اگه اشتباه نکنم شماره دوازده استوما خودمون چند تا کوچه پائين تر مي شينيم.
مکثي کرد و با لحن مرددي ادامه داد:اگه آقاي نوروزي نمايشگاه رو دست من نسپرده بود خودم باهات مي يومدم کوچه رو نشونت مي دادم.
از او به خاطر محبتش تشکر کردم و گفتم:از لطف شما متشکرم آقا.همين که آدرس را نشونم بديد کافيه خودم پيداش مي کنم.
پيرمرد سرش را تکان داد و گفت:مثل اينکه چاره ديگه اي هم نداريم با من بيا.
به دنبالش از نمايشگاه خارج شدم او نگاهي به صورتم انداخت و گفت:بايد اين نبش رو رد کني بعد خيابونو مستقيم برو بالا.دست راست نه دست چپ.ششمين کوچه تو همون مسيري که درخت کاج هست.
نگاهي به جهت دستش انداختم و بعد سرم را به نشانه موافقت تکان دادم او براي اطمينان از درک درست من با نگاهي دقيق و موشکافانه براندازم کرد و پرسيد:متوجه شدي؟
به رويش لبخند زدم:...بله.بله.از لطف شما متشکرم آقا.
او هم با لبخندي سرش را تکان داد و گفت:اگه يه وقت احياناً پيدا نکردي برگرد بيا همين جا نمايشگاه رو که دست صاحبش سپردم خودم مي برم نشونت مي دم.
از مهرباني اش به وجد آمدم بار ديگر تشکر کردم و بعد از خداحافظي از او در جهت اشاره دستش به راه افتادم با ديدن ماشين مشکي رنگ آن سوي خيابان کمي بر سرعت قدم هايم افزودم از سر نبشي که پيرمرد اشاره کرده بود گذشتم و وارد خيابان فرعي شدم قدم به داخل پياده رو
سمت چپ گذاشتم و مسير درخت هاي بلند کاج را در پيش گرفتم اولين کوچه،شماره دو بود قلبم به تپش افتاد.دومين کوچه کوچه شماره چهار.
انگار محتويات شکم ام ناگهان به پائين سرازير شده باشد ته دلم از شدت ضعف در هم مي پيچيد.سومين کوچه،کوچه شماره شش بود زانوهايم سنگين شده بود مسير مقابلم سربالايي نبود اما من انگار که از کوه بالا مي رفتم.به چهارمين کوچه رسيده بودم کوچه شماره هشت.ايستادم
نگار نفس در سينه ام مي پيچيد و نمي خواست بالا بيايد دستم را به تنه کا گرفتم اما با ديدن ماشيني که در آن شرايط دقيقاً مثل يک خروس بي محل در تعقيبم بود بار ديگر از جا کنده شدم.پنجمين کوچه،کوچه شماره ده فقط يک کوچه ديگر باقي مانده بود و من هنوز مطمئن نبودم که شجاعت روبروشدن با آنچه که خودم را برايش تا آنجا کشانده بودم داشته باشم.سر کوچه ششم که رسيدم ديگر فلج شدم قدرت کوچکترين حرکتي را نداشتم به قدري دمي بدنم پائين افتاده بود که حس مي کردم هر آن برفک زده و منجمد مي شوم کف دستم را به ديوار سنگ کاري شده پائين کوچه گذاشتم انگار قطره اي خون در بدنم نبود سفيد و سرد.دقيقاً عين آدم برفي.فقط بايد دست هايم را باز مي کردم و جاي دماغم يک هويج مي کاشتم چه ايده جالب و مسخره اي بود مطمئناً اگر حال و روزم کمي بهتر بود حداقل به خاطرش يک لبخند مي زدم اما در آن شرايط انجام چنين کاري
درست به اندازه روي کله ايستادن غيرعادي و ناممکن به نظرم مي رسيد لحظه اي همانجا بي حرکت ايستادم پاهايم قدرت حرکت نداشتند درست مثل اينکه هر دو با هم خواب رفته باشند سنگين و بي حس شده بودند شايد اگر کسي آن دور و برها نبود همانجا روي برف هاي يخ زده کنار ديوار
زانو مي زدم اما صداي بوق هاي ماشين مشکي رنگ من را دستپاچه به جلو هل داد بدون اينکه نگاهي به پشت سرم بياندازم آرام به داخل کوچه خزيدم صداي يکي از آنها را شنيدم که گفت:جيگر ما که يه بار بفرما زديم.ديگه چرا اين قدر دل دل مي کني.بيا نترس حميد صبحونشو خورده

قدم ديگري به جلو برداشتم کوچه نسبتاً بلندي بود که انتهاي آن نيز به يک خيابان فرعي ديگر مي رسيد خانه هاي آن کوچه هم درست مثل ساير خانه هاي آن محل باغ گونه به نظر مي رسيد نگاهم از ديواري روي ديوار ديگر کشيده مي شد تا اينکه بالأخره روي پلاک يکي از درهاي آن سوي کوچه ثابت ماند شماره بيست و يک.يک در نرده اي بزرگ بود با سرهايي به شکل نيزه و چراغ هاي فانوسي شکلي که در دو سوي آن بالاي ديوار نصب بود.چند متري پائين تر از آن در،در نسبتاً بزرگ ديگري ديده مي شد که بيشتر به در پارکينگ شباهت داشت.و ظاهراً به همان خانه بزرگ مربوط مي شد ناگهان در زير نگاه خيره من،دروازه بزرگ قهوه اي رنگ به شکلي اتوماتيک بالا رفت و ماشين مدل بالاي نقره اي رنگي از آن بيرون آمد از ديدن آن صحنه چنان غافلگير شدم که لحظه اي همانجا خشکم زد اما زماني که مرد ميان سالي از ماشين پياده شد و براي وارسي لاستيک عقبش خم شد ديگر معطلش نکردم با چنان سرعتي از انجا گريختم که زمين نخورنم روي آن برف هاي يخ زده تقريباً شبيه يک معجزه بود راهي را که با هزار جان کندن آمده بودم به حالت دو برگشتم تا سر خيابان اصلي بي وقفه دويدم طوري که سينه ام به سوزش افتاد و نفسم سنگين شد يک دستم را روي تنه درخت گداشتم و دست ديگرم را به روي قلبم فشردم.قلبم به شدت مي زد آرام و با احتياط خودم را به راه پله بيروني نزديک ترين خانه رساندم تن بي حس و حالم را روي سومين پله رها
کردم چند نفس عميق کشيدم و سعي کردم آنچه را که پيش آمده بود در ذهنم مرور کنم اما هر چقدر سعي کردم نتوانستم چهره آن مرد را که احتمالاً يکي از اعضاي خانواده مادري ام به خاطر بياورم آنچه اتفاق افتاد بسيار سريع و غيرمنتظره بود و من بيشتر از آنچه تصور مي کردم ترسيدم يک ترس ماليخوليايي عجيب و قدرتمند که تمام جسارت و شهامتم را دريک چشم برهم زدن از وجود لرزانم تارانيد.سرم را روي دست هايم گذاشتم و دلخور و آشفته در دلم
ناليدم(آه...گندت بزنن رز!نزديک بود از ترس جونت در بره.آخرش که چي؟ تا ابد که نمي توني قايم موشک بازي کني.))
با شنيدن صداي گام هايي که در حال نزديک شدن بود سرم را بلند کردم پسر جوان مو بلندي که داخل ماشين مشکي رنگ ديده بودم مقابل و تقريباً در يک قدمي ام ايستاده بود از ديدنش به يکباره چون فنر از جا پريدم نگاه وحشت زده ام از صورت او به سمت ماشينشان چرخيد که چند متري آن طرف تر پشت درخت هاي کاج ايستاده بود جوان راننده هنوز پشت رل بود و با نگاهي پرشيطنت و خندان نگاهمان مي کرد.در آن حوالي کسي ديده نمي شد.ترسيدم با عجله راهم را کج
کردم تا از او فاصله بگيرم اما او هم در حرکتي سريع جا کنده شد و راهم را سد کرد نگاه مضطربم ود نگاه پرشيطنتش خيره ماند.او دست هايش را مقابل سينه اش گرفت و گفت:فقط يه لحظه.کاريت ندارم.خواستم تغيير جهت دهم که باز راهم را بست و گفت:ببين اگه دنبال آدرس مي گردي من و حميد کمکت مي کنيم. مگه نه حميد؟
پسر جوان پشت رل با همان لحن لوس و پرشيطنت جواب داد:ما که گفتيم دربست مخلصش ام هستيم.
پسر جوان دستش را به سمت من دراز کرد و گفت:خوب!...چي مي گي؟افتخار مي دي؟
گامي به عقب برداشتم و گفتم:دستت را بکش آقا.من به کمک شما احتياجي ندارم.
جوان پشت رل ميان خنده جواب داد:ولي ما به کمک شما نياز داريم خانم گل...مسعود روشن اش کن تا يکي موي دماغ نشده.
پسر جوان سري به نشانه موافقت تکان داد و در حالي که نيشخندي گوشه لب هايش نقش مي بست کيف پولش را از جيب پشتي شلوارش بيرون کشيد و آن را مقابل صورت من گرفت کيفش پر از اسکناس هاي درشت بود:بد نمي گذره.
نگاهم را نگاهش دوختم از برق چشم هايش بدم آمد از لبخند کش دار و مسمومش هم همين طور.
با تکان دادن سر مشتاقانه به کيف پولش اشاره مي کرد در جوابش با لحني که سعي مي کردم قوي و تزلزل ناپذير جلوه دهد گفتم:بهتره بري گم شي.بزن به چاک.
پسر جوان نگاهي به دور و برش انداخت بعد باحرکتي سريع و نيرومند بازويم را گرفت و گفت:اگه با هم گم بشيم بيشتر حال مي ده.
با تمام قدرتي که داشتم در مقابل قدرت دست او مقاومت کردم سعي کردم بازويم را از ميان انگشتانش بيرون بکشم اما قدرت او قدرت دست يک مرد بود تقريباً داشت من را به دنبال خودش مي کشيد صداي باز شدن در پشت سرمان او را متوجه عقب کرد به محض اينکه به سمت من برگشت از فرصت پيش آمده استفاده کردم و با روي زانو ضربه اي به زير شکمش کوبيدم:دستمو ول کن احمق عوضي.رنگ چهره پسر جوان تغيير کرد دستم را رها کرد و از شدت درد دولا شد در همان
لحظه دستي پرقدرت از پشت بند کوله پشتي ام را گرفت و در حرکتي ناگهاني من را به عقب کشيد. _شما بيا عقب تا من...

فقط يک لحظه طول کشيد در حرکتي تند به عقب چرخيدم و يک ضربه دوليوي پرقدرت نثار صورتش کردم مرد جوان تعادلش را از دست داد گامي به عقب برداشت و به سينه همراه پشت سري اش خورد در زدن اينگونه ضربات مهارت داشتم اما در آن لحظه به شدت دست و پايم را گم کرده بودم براي ديدن نتيجه کارم خيلي منتظر نماندم انگشت هايم را محکم به دور بندهاي کوله پشتي ام پيچيدم و چون کماني که از زه رها شده باشد از آنجا گريختم هيچ مسيري را به غير از همان مسيري که بعد از پياده شدن از تاکسي طي کرده بودم نمي شناختم مستأصل و درمانده نگاهي به دور و اطرافم انداختم صداي آشناي پيرمرد نگاه هراسان من را به سمت خود کشاند:شمائين دخترم؟
حقيقتاً از ديدنش خوشحال شدم قدمي به سمتش برداشتم و از سر آسودگي لبخند زدم او ادامه داد:
_بالأخره آدرسي رو که مي خواستي پيدا کردي؟
سرم را به نشانه مثبت تکان دادم و گفتم:اوه بله متشکرم آقا.کمک شما واقعاً مفيد بود.
پيرمرد سرش را رضايتمندانه تکان داد و گفت:از اين بابت خوشحالم.بالأخره شما تو کشور ما مهمانيد. تشکر کردم و گفتم:از خوبي مردم ايران زياد شنيدم اما هنوز فرصتي براي بيشتر ديدن پيدا نکردم تازه وارد کشور شما شدم و در يکي از اتاق هاي هتل مينا اقامت دارم و...و بدبختانه راه برگشتن به اونجا را اصلاً بلد نيستم فکر مي کنم بايد تاکسي بگيرم.
پيرمرد همراه با لبخندي مهربان لحظه اي نگاهم کرد و گفت:همراه من بياين.بهتره به آژانس زنگ بزنيم.اين جوري بهتره.داخل نمايشگاه آقاي نوروزي تلفن هست.
بيا دخترم...بيا.

شادمانه سرم را به نشانه موافقت تکان دادم و همراه ناجي پير و مهربانم قدم به داخل نمايشگاه گذاشتم

از وقت نهار گذشته بود که به هتل برگشتم سرخورده و کسل بدون توجه به قارو قور شکم گرسنه ام به اتاقم رفتم و خودم را
روي تخت انداختم براي چندمين بار آنچه را که اتفاق افتاده بود در ذهنم مرور کردم.آن دو مرد جوان مزاحم.خانه پدربزرگ
و مردي که با ماشين نقره اي از در پارکينگ بيرون آمد و در نهايت صحنه اکشني که با هنرنمايي من شکل گرفت و هنوز مقابل
چشم هايم بود.همه چيز خيلي سريع اتفاق افتاد و ضربه اي که من به صورت مرد جوان پشت سري ام زدم بدون شک ضربه
قدرتمند و محکمي بود و البته بي نهايت غافلگير کننده.فقط براي يک لحظه کوتاه صورتش را ديدم و همان يک نگاه کوتاه براي
جرقه زدن اين فکر در جغز من کافي بود که آيا او واقعاً مستحق چنين تنبيهي بود.
آن قدر غرق در افکار مختلف ام به سقف اتاق خيره ماندم که بي اختيار خوابم برد وقتي بار ديگر چشم هايم را گشودم سايه
کمرنگ غروب فضاي اتاق را پر کرده بود با سستي به پهلو غلتيدم و نگاهي به روي صفحه ساعتم انداختم يک روز ديگر در
حال تمام شدن بود و من هنوز هيچ کار مثبتي انجام نداده بودم به شدت احساس يأس و دلتنگي مي کردم دلم هواي مادر را کرد
کوله پشتي ام همانجا کنار دستم روي تخت بود کيف پولم را از داخلش برداشتم داخل آن عکسي از مادر داشتم.عکسي
قديمي که بي نهايت برايم عزيز بود _من بودم و پاپا و مامان_يک جمع کوچک صميمي و پر محبت.دلم براي دوباره داشتنشان
پر کشيد عکس هر دويشان را بوسيدم و آن را غمگينانه روي سينه ام فشردم اشک از گوشه چشمم به پائين لغزيد.به پهلو
غلتيدم دسته نامه هاي پست نشده مادر داخل کوله پشتي ام بود يکي از آنها را برداشتم و بوئيدم هنوز بعد از گذشت بيشتر از ده
سال بوي عطر گرم و دلپذيرش را داشت آه عميقي کشيدم و به خطر تمام دلتنگي هاي مادر،تصميمي قاطعانه گرفتم مصمم از
جا بلند شدم و لب تخت نشستم تلفن را از روي ميز پاتختي برداشتم و روي زانوهايم گذاشتم قلبم باز به تپش افتاده بود اما من
تصميم خودم را گرفته بودم لحظه اي گوشي را روي سينه ام گذاشتم و نفس عميقي کشيدم بعد شماره خانه پدربزرگ را گرفتم.
بعد از خوردن دو بوق ارتباط برقرار شد و باز همان صداي روز قبل بود که جواب داد:اَلو بله.اَلو...بفرمائين.باز که
زبون بسته اي...بَهَ حداقل يه فوتي بکن دلمون واشه.فوت که ديگه بلدي؟
کسي آن سوي خط صدايش زد:سامان...سامان.کجا موندي؟دِ بيا ديگه خبر مرگت.چه کار داري مي کني؟
صدا نزديک تر شد:با کي داري حرف مي زني؟
سامان جواب داد:مراحم تلفنيه.منتظرم بزرگ بشه زبونش واشه.تو مي گي اول مي گه مامان يا بابا.
صدا جواب داد:بگو چند تا تخم کفتر بندازه بالا حلّه.در ضمن ما رفتيم مي خواي بيا.نمي خواي اين قدر پا تلفن چمبره بزن
تا کوچولوت زبون وا کنه.
سامان جواب داد:خيلي خوب نمک پاش تو برو الأن ميام.
بعد خطاب به من ادامه داد:خوشگل مامان.شنيدي که دکتر متخصص بيماري هاي خاص چي فرمايش کردن دو تا دونه تخم
کفتر بنداز بالا حله.اگه جواب نداد برو سراغ تخم بلبل اون ديگه رد خور نداره مي سازدت حسابي.اما اگه اونم افاقه نکرد
ديگه از دست ما کاري ساخته نيست ما هر کاري مي تونستيم براش کرديم باقي اش دست خداستوخالا ديگه ما رفتيم.بر و بچ
منتظرن که بريم صفا سيتي،بستني چوبي،عشق و حال.پس با اجازه قربون آقا.
گوشي را که گذاشت به خودم آمدم باز در سکوت فقط به حرف هاي بي سر و ته اش گوش داده بودم با عجله يکبار ديگر شماره گرفتم
بعد از خوردن چند بوق ديگر داشتم نااميد مي شدم که باز خودش گوشي را برداشت.
جانم!...اَلو...لا اله الا ا...تا دم در رفته بودما.
نفس عميقي کشيدم و گفتم:اَلو.

اِ مبارکه نه مامان نه بابا.الو.بچه هاي امروزي چه پاچه پاره ان.در حيرتم اين تخم کفتره چه زود جواب داد!
ميان حرفش دويدم و گفتم:بايد شما را ببينم.
سامان از شنيدن حرفم به سرفه افتاد و گفت:جونم؟!مي گم شما دوره ابتدايي رو جهشي خوندين؟
اِيولا بابا دور دور مياين زود زود ميرين چه جورياست؟
بارديگر گفتم:ببين آقا سامان من لازمه که همين امشب شما را از نزديک ببينم کاري باشما دارم که پشت تلفن نمي تونم بگم.
بايد بيايد اينجا.
سامان جواب داد:استغفرا_خواهر شما اين جوري صحبت مي کني من مي ترسم نيگا تموم موهاي تنم سيخ شد.من چشم و گوشم
هنوز بسته است.اگه روز بود و کارتون اينقدر محرمانه نبود باز مي شد يه کاريش کرد اما اين جوري جون خواهر خودم نباشه جون داداش
اصلاً امکانش نيست.
گوشي را محکمتر در دستم فشردم و گفتم:خواهش مي کنم سامان.
سامان با همان لحن شوخ جواب داد:ها؟!...خوب پس اول بايد از مامانم اجازه بگيرم آخه مي دونين چيه دفعه آخري که بدون اجازه
اون رفتم يه نفرو از نزديک ببينم بدجوري پدرمو در آورد دسته قاشقو داغ کرد و گذاشت به جاي حساسم حالا نمي تونم دقيقاً بگم که کجام بود
اما فقط تا همين حد بدون که تا يک هفته يه وري نشستم.
از حرف هايش خنده ام گرفته بود نمي دانستم بايد بخندم يا جدي صحبت کنم مکثي کردم و گفتم:همون طور که گفتم لازمه که حتماً شما را
ببينم اگه کار مهمي نبود مزاحم نمي شدم.
سامان جواب داد:زبونم کور شه من کي گفتم شما مزاحميد.شما مراحم تلفني هستين.حالا مي فرمائين چي کار کنم.من دلم نازکه.نمي تونم
که اين قدر شما خواهش کني نه بگم.رو چِشَم چَشم.خدمت مي رسم.شما بفرمائين کي؟کجا؟من يه غربيل مي گيرم جلو صورتم و مي يام.
نگاهي به روي صفحه ساعتم انداختم و گفتم:من هتل مينا هستم.شما مي تونيد رأس ساعت نه اينجا باشيد؟
سامان جواب داد:چه لفظ قلم حرف مي زنه...حالا چرا هتل...نمي شه يه جاي شلوغتر قرار بزاريم مثلاً يه پارکي.رستوراني_کافي شاپي.
مصرّانه گفتم:آقاي تاجيک خواهش مي کنم.
_فرمودين هتل مينا؟
جواب دادم:بله مي تونيد رأس ساعت نه اينجا باشيد؟
_خوب بزار ببينم.اول بايد اين گَله آدمو که بيرون منتظرم ايستادن يه جوري کَله کنم بعدم دوش بگيرم ...تيپ بزنم...صفا بدم...مشکلي نيست
رأس نه اونجام.
نفس عميقي کشيدم و گفتم:پس من تو لابي هتل منتظر شما هستم.
_خيلي خوب باشه.فقط اومدم اونجا شمارو چه جوري بشناسم؟
لبخندي به لب زدم و گفتم:من يه کلاه سفيد سرمه.
_چه آدرس دقيقي درست مثل اينه که بگي من دو تا چشم دارم.
به خنده افتادم و گفتم:چشماي من آبيه.
سامان جواب داد:اِ پس مجبورم يه امشب سربه زير نباشم و زُل بزنم تو چشم زنا.خداوندا خودمو به تو مي سپارم.
گوشي را روي گوش ديگرم گذاشتم و گفتم:خيلي خوب پس شما بگيد چي مي پوشيد من شما رو پيدا مي کنم.

· من؟خوب باشه.يادداشت کن.شلوار جين آبي.پليور سرمه اي.کاپشن مشکي شال کردن سفيد.شماره پامم چهل و سه.بعضي وقتام چهل وچهار
مي پوشم البته تو چهل و سه پام کيپ تره.اما چهل و چهار برام راحت تره...
ميان حرفش دويدم و گفتم:خوبه پس من ساعت نه منتظر شما هستم فعلاً خداحافظ.
دستم را به روي شاسي تلفن فشردم و ارتباط قطع شد نفس راحتي کشيدم و گوشي تلفن را سر جايش گذاشتم بار ديگر نگاهي روي صفحه ساعتم انداختم
ساعت شش و نيم بود تا نه دو ساعت ونيم ديگر مانده بود کاري براي انجام دادن نداشتم فقط بايد شام مي خوردم و منتظر آمدنش مي شدم.هيجان زده
بودم کمي هم دلشوره داشتم در آن لحظه فقط مي توانستم اميدوار باشم که همه چيز خوب پيش برود سعي کردم خودم را با تماشاي تلويزيون مشغول کنم
ساعتي بعد براي خوردن شام رفتم و بعد با عجله به اتاقم برگشتم تا کم کم خودم را آماده کنم اما هر چقدر بيشتر تلاش مي کردم اوضاع روحي ام آشفته تر
مي شد بلوزم را عوض کردم لباس بلند ومناسب نداشتم براي همين بالأجبار ژاکت بافتني سفيدي را که با کلاهم سِت بود به روي بلوز آبي رنگم پوشيدم با
شلوار جين آبي تقريباً راضي کننده به نظر مي رسيد دستم را به روي قلبم گذاشتم و نفس عميقي کشيدم بالأخره بايد از يک جا شروع مي شد و شايد اين شروع
مناسب ترين شروع بود حداقل مي توانستم اين طور تصور کنم با اين تلقين فکري نگاهي روي صفحه ساعتم اندختم و از اتاق خارج شدم.هنوز يک ربع
ديگر تا زمان قرارم با سامان مانده بود که به لابي هتل رفتم خوشبختانه سالن خلوت بود.يک گوشه مرد تقريباً ميان سالي خودش را پشت برگه هاي بزرگ
روزنامه اش پنهان کرده بود طوري که من فقط مي توانستم پاها و قسمتي از موهاي جوگندمي اش را ببينم.و همين طور دود سفيد سيگارش را که علي رغم
وجود تابلوي کشيدن سيگار ممنوع.به طرزي نرم و زيبا در هوا مي رقصيد و بالا مي رفت کمي آن طرفتر هم زن و مردي جوان در حين خوردن قهوه
آرام آرام مشغول صحبت بودند من هم قهوه سفارش دادم و بعد به روي اولين مبل،نزديک و روبه روي در ورودي نشستم.هيجان زده بودم و فکر کردن به
واقعيتي که نمي دانستم چطور بايد آن را مطرح کنم بيشتر نا آرامم مي کرد يکي از پاهايم را به روي ديگري انداختم و بعد از اينکه يک بار ديگر با نگاه
بي قرارم عقربه هاي ساعت را از نظر گذراندم انگشتانم را به شکلي عصبي درهم قلاب کردم و روي پاهايم گذاشتم نگاه منتظرم به در بود چند دقيقه بعد
مرد جواني وارد شد انگشتانم را محکمتر از قبل روي هم فشردم نفسم حبس شده بود سرتاپايش را از نظر گذراندم.کت شلوار تن اش بود و يک چمدان کوچک
سفري را به دنبال خودش روي زمين مي کشاند با نگاهم او را که به سمت پذيرش مي رفت دنبال کردم و نفس حبس شده ام را بيرون فرستادم بار ديگر روي
صفحه ساعتم چشم دوختم تقريباً نه بود.شايد نزديک يک دقيقه مانده به نه.نفس عميقي کشيدم و نگاهم را بار ديگر به سمت در چرخاندم مرد جواني وارد شد اين
بار از شدت استرس و هيجان سرپا ايستادم.خودش بود_شلوار جين آبي.کاپشن مشکي.پليور سرمه اي.شال گردن سفيد._نگاهش جست و جو گر بود من
را که ديد لبخند زد و با حالتي نامطمئن سرش را تکان داد چهره اش به طرز غريبي برايم آشنا بود برايش سري تکان دادم و او همان طور لبخند به لب به
سمت من حرکت کرد نگاهش به من بود درست به چند قدمي ام رسيده بود که به يکباره ايستاد دست هايش را بالا گرفت و گفت:اُخ...اُخ...اُخ.هوار
تو سرم!خانم جون.جون عمه ات.خدا شاهده غلط به عرضتون رسوندن.من...
مکثي کرد بعد با عجله به سمت در چرخيد و ادامه داد:فعلاً بهتره من دربرم.شرمنده.ما رفتيم.
گيج و متعجب لحظه اي رفتن اش را تماشا کردم بعد با عجله به سمتش دويدم و صدايش زدم:آقاي تاجيک!
آقاي تايک لطفاً صبر کنيد.
اما او همچنان بدون توجه به اصرار من به سمت در خروجي مي رفت مستأصل و نااميد دست هايم را در هوا تکان دادم وگفتم:آقاي سامان تاجيک!من روي
کمک شما حساب کرده بودم...خواهش مي کنم!
به سمت من چرخيد و در حالي که عقب عقب مي رفت جواب داد:ببين خواهر،منِ اقبال سوخته خواستم ثواب کنم،کباب شدم.يه نيگا به چک و چونه من بنداز
جون خواهر خودم نباشه جون داداش حسابي فکم برگشت.
چشم هايم از تعجب گشاد شد دستم را روي پيشاني ام گذاشتم و زير لب زمزمه کردم:اوه ماي گاد.حالا مي فهميدم که چرا چهره اش اين قدر در نظرم آشنا
مي آمد.او همان بود هماني که ضربه((دوليو))را نثار صورتش کردم.سرم را که بلند کردم ديگر او را نديدم.رفته بود.لحظه اي همانجا به در خيره
ماندم و بعد با حالتي وارفته و سست سرجايم برگشتم.خودم را روي مبل رها کردم مرد جوان يونيفرم پوش قهوه اي را که سفارش داده بودم روي ميز چيد
و رفت سرم را به پشتي مبل تکيه دادم و چشم هايم را به روي هم فشردم بار ديگر آنچه را که ظهر آن روز اتفاق افتاده بود در ذهنم مرور کردم از ذهنم گذشت
((واقعاً که مسخره است مثل سگ ازم ترسيد.اگه مي دونست من چه حالي دارم!!))
صدايش من را از جا پراند چشم هايم را که باز کردم مقابلم ايستاده بود.

سلام.
هول شدم انتظار برگشتن اش را نداشتم با عجله سرپا ايستادم به دنبال حرکت من،او هم گامي به عقب برداشت و دست هايش را مقابل سينه اش گرفت:جون
مادرت نزن.اصلاً من غلط کردم که تو کماندو بازي شما دخالت کردم.ماشاءِا...ماشاءِا...شما خودت صد تا مردو حريفي بزنم به تخته البته.
در همان حالت تسليمي که به خود گرفته بود محتاطانه خم شد و با پشت انگشت اشاره اش چند ضربه به ميز چوبي زد و باز ايستاد:حالا اگه با چيز خوري من
دلخوري شما برطرف مي شه چشم من...ميان حرفش دويدم و در حالي که روي مبل مي نشستم گفتم:خواهش مي کنم بنشينيد.
سامان لحظه اي نامطمئن نگاهم کرد بعد آرام دست هايش را پائين آورد و روي مبلي،روبرويم نشست.خيره و شگفت زده نگاهم مي کرد من هم کنجکاو بودم.
نگاهش کردم.قدبلند و خوش استيل با چهره اي گندم گون،چشم هايي کشيده و مشکي رنگ،ابروهاي پهن و خوش حالت و موهاي مشکي براق.يک چهره کاملاً
شرقي.جذاب و دلنشين.نگاهش پرشيطنت بود دست و پايم را گم کردم تا ابد که نمي توانستيم آن طور خيره به هم نگاه کنيم تکاني به خود دادم تا يکي از پاهايم را
روي ديگري بياندازم او باز عکس العمل نشان داد خودش را به پشتي مبل چسباند و دستش را جلو گرفت:جونِ مادرت...از حرکتش به خنده افتادم نگاهم را
پائين گرفتم و با انگشت اشاره پيشاني ام را ماليدم نمي دانستم بايد از کجا شروع کنم.نگاه خيره و مشتاقي داشت که تک تک حرکاتم را کنترل مي کرد انگشتانم را
درهم قلاب کردم وروي پاهايم گذاشتم لب هايم را با زبان خيس کردم و نگاهم را به صورتش دوختم:اسم من...
با شيطنت ميان حرفم دويد و گفت:چانگ چينگ چونگ از کره شمالي؟
اين بار ديگر نتوانستم جلوي خنده ام را بگيرم ميان خنده سرم را تکان دادم و گفتم:نو،نو.رز استيونز.
از نيويورک.
ناباورانه نگاهم کرد:جان؟!
با خنده نگاهش کردم يک چيز برايم واضح بود از آن استرس و دلشوره لحظاتي قبل خبري نبود من با او راحت بودم و اين در نظرم جالب بود.گفتم:
_اسم من رز استيونز.از امريکا اومدم و فکر مي کنم شما تنها کسي هستيد که مي تونيد کمکم کنيد سامان يه دفعه به تکاپو افتاد و در حالي که جيب هاي بغل
کاپشن اش را جست و جو مي کرد گفت:بابا دِ بيا.من گفتم شما رو قبلاً ايران نديدم.
بعد دفترچه يادداشت و خودنويس اش را که از جيبش درآورده بود به سمت من گرفت و گفت:شما نيکول کيدمن نيستين؟لطفاً يه امضاء به من بدين.
خدايا حرکات او سراپا خنده بود در حالي که به شدت سعي مي کردم خودم را کنترل کنم کلاهم را کمي پائين تر کشيدم.او با خودنويسي که دستش بود اشاره اي
به سرم کرد و با لحن کنجکاوانه اي پرسيد:سَرتون مشکلي داره متوجه منظورش نشدم با لحن متعجبي پرسيدم:سرم؟!متأسفم متوجه منظورتون نشدم.
_منظورم اينه که شما کچلين؟
متعجب نگاهش کردم او بار ديگر به پشتي مبل تکيه داد و گفت:خوب مي دونين.خارجيا اصولاً کاراي عجيب غريبي مي کنن.مثلاً همين ژاپني ها قورباغه
مي خورن.امريکايي ها گرازِ،خوکِ،خوکِ کثيفه چيه اون؟از اونا مي خورن چه مي دونم عقربو تو سُسِ رُتيل تَفت مي دن و با اين جلبکاي دريايي...خلاصه
کاراي عجيب غريب زياد مي کنن.مثلاً خود شما با اين تيپ اُپني که زدين کلاتونو تا خرخره کشيدين پائين.خوب اين يعني...
ميان حرفش دويدم و گفتم:نه من کچل نيستم فکر مي کردم اين قانون کشور شماست.
سرش را تکان داد و گفت:خوب بله.
مکثي کرد و با لحن شگفت زده اي گفت:ببينم شما از امريکا اومدين که با من دوست بشين؟واقعاً از حُسن سليقه و حُسن انتخابتون ممنونم فقط خيلي برام جالبه
که بدونم شما از کجا منو مي شناسين...
ببينم شما عضو اف بي آيين؟آخه مي دونين مي گن اف بي آييا تا تو نقطه چين آدم خبر دارن اون تيکه اش حذف به قرينه ادبي بود.لطفاً جاي خالي را با گزينه
مناسب پر کنيد.
لبخندي به لب زدم و گفتم:برخلاف تصور شما اطلاعاتي که من در مورد شما دارم بسيار ناچيزه...من مي دونم که شما سامان تاجيک احتمالاً نوه يا فاميل
نزديک آقاي بهزاد تاجيک هستيد و ...
سامان با لحن علاقه مندي پرسيد:و؟
آهي کشيدم و گفتم:و ديگه هيچي.اميدوار بودم بقيه را شما برام بگيد.
سامان دست هايش را روي زانو هايش گذاشت کمي خودش را جلوتر کشيد و گفت:بزارين ببينم.نيکول کيدمن...نه راستي فرمودين رز!...رز استيونز
از امريکا اومده که قدم اش رو جفت تخم چشام اما خوب حالا اومده به سامان تاجيک که انصافاً خوش تيپ ترين نوه آقاي تاجيکِ زنگ زده و تازه مي گه که عضو
((اف بي آي))هم نيست اما اطلاعاتي داره که مشکوک مي زنه...
چانه اش را ميان دستش گرفت و لحظه اي متفکر و خيره نگاهم کرد بعد بع يکباره صاف نشست و گفت:اي هوار تو سرم بياد.چقدر من خِنگم.شما احتمالاً
جاسوس نيستين؟امريکاييا ناجنس ان دختر خشگلاشونو واسه اين کارا آموزش مي دن.البته ببخشيدا.اِکس کيوزمي.جون سامان ما اَتم مَتم خونمون نداريم.
حالا در مورد اين گازاي شيميايي مسموميت زا و اشک آور نمي تونم تضميني بدم چون اون ديگه جزءِ مکانيسم طبيعي بدن آدماست.همه دارن.مطمئنم امريکايي هام
دارن.اصلاً شايد مال اونا قوي تر و مخرب تَرم باشه به خاطر اون گُرازي که مي خورن.متوجه منظورم که مي شين؟
گيج شده بودم از حرف هايش سردر نمي آوردم غير از حالت پر شيطنت چشم هايش،قيافه اش کاملاً جدي به نظر مي رسيد.اما محتوي حرف هايش متفاوت بود هر چند
کاملاً متوجه منظورش نمي شدم اما باز مطمئن نبودم که حرف هايش سر و تهي داشته باشد.
لب هايم را با زبان خيس کردم و گفتم:شما مطالب را در هم مي پيچونيد من متوجه منظورتون نمي شم.سامان سري تکان داد و گفت:واقعاً؟!دارم مي پيچونم؟آيم سوري.
خودم که متوجه نبودم احتمالاً مشکل مربوط به فَکمه آخه با اون ضربه اي که شما مَرحمت فرمودين يه صد و هشتاد درجه اي چرخيد سر نهار نبودين ببينين چطور مثل معلولين
نود و خرده اي درصد لقمه رو يه دور کامل دور کله ام مي تابوندم تا توي دهنم بزارم.
بعد دستش رو به سمت ميز دراز کرد و در حالي که باز با پشت انگشت به آن ضربه مي زد ادامه داد:بزار بزنم به تخته ماشاءِا...ماشاءِا...دست هر چي جَکي جان و
بروس لي و چانگ چينگ چونگِ از پشت بستين.
مکث کوتاهي کرد و پرسيد:حالا شما مطمئنين که نيکول کيدمن نيستين؟
همراه با لبخندي سرم را به نشانه منفي تکان دادم اما انگار حرف هاي او تمامي نداشت:حالا حتماً نيکول کيدمن هم نشد اشکالي نداره تيکول کيدمن چي؟
وقتي نگاه گيج و خندان من را ديد مأيوسانه آهي کشيد و گفت:اونم نه؟!...گفتم شايد حداقل خواهرش باشين مثل بولِک که داداش لولِک بود.
بلافاصله اشاره اي به قوري قهوه روي ميزکرد و گفت:اين پذيرائي تون واقعيه يا طراحي صحنه است تا حالا پيش چند تا دکتر رفتم اما هيچکدوم نتونستن تشخيص بدن
که چرا اين دهن من هِي بي خودي کف مي کنه.
فنجانش را پر از قهوه کرد و ادامه داد:هر چي مي کشم از دست اين اقبال سوخته است شکر خدا دردم که مي گيره بي درمونه.
حالا ديگرفنجان من را هم پر کرده بود قوري را سرجايش گذاشت و فنجانش را از روي ميز برداشت آن را تا کنار لبش بالا برد لحظه اي بي حرکت به من خيره ماند
و گفت:شما نمي خورين؟

سرم را تکان دادم و گفتم:شما بفرمائيد.من ميل ندارم.
او فنجانش را بار ديگر روي ميز گذاشت وگفت:جسارتاً مي تونم دستاتونو ببينم.
متعجب نگاهش کردم او انگشتانش را مقابل صورتش تکان داد و گفت:انگشتاتونو مي خوام ببينم يه وقت خداي نکرده از اون انگشترا که توشون قرص سيانور قايم مي کنن
دستتون نيست.آخه اين روزا بدجوري سر آدما رو با پنبه پخ پخ...متوجه منظورم که مي شين دست هايم را در مقابل نگاه مشتاق اش گرفتم و گفتم:من نه نيکول
کيدمن هستم نه تيکول کيدمن،نه عضو اف بي آي ام نه جاسوس سي آي اِي در ضمن اگر روزي تصميم گرفتم آدم بکشم ترجيح مي دم از روش هاي فيزيکي استفاده کنم.
سامان فنجان قهوه اش را برداشت و گفت:بله خوب.اگه آدم تو هر زمينه اي دنبال استعدادش بره موفق تره.
بعد در حالي که با دست استخوان فک اش را ميماليد بالأخره کمي از قهوه اش را نوشيد.
از فذصت پيش آمده استفاده کردم و گفتم:ببينيد آقاي تاجيک.
_ميان حرفم دويد:سامان.
لحظه اي نگاهش کردم و باز از اول جمله ام شروع کردم:ببينيد آقاي سامان.
_کوچيک شما فقط سامان.
از شدت کلافگي آه عميقي کشيدم و باز از اول شروع کردم :ببينيد سامان.
_شرمنده جمله از لحاظ دستوري اشکال داره.فارسي را پاس بداريد...لطفاً.
وقتي نگاه خشمگين من را ديد سريع نگاهش را داخل فنجان دوخت و با لحن محتاطانه ادامه داد:
_شرمنده اخلاق ورزشي تون.من عذر مي خوام همون ببينيد سامان عاليه بفرمائين من گوش مي کنم.
بعد فنجانش را داخل بشقاب گذاشت دست هايش را به سينه زد و گفت:اصلاً خدا از وسط جِرَم بده اگه باز بي خود حرف زدم.
لحظه اي در سکوت نگاهش کردم در چشم هاي سياه و پرجاذبه اش شيطنت موج مي زد اما ظاهرش کاملاً جدي به نظر مي رسيد بنابراين نفس عميقي کشيدم و بي اراده همان جمله
قبلي ام را تکرار کردم:ببينيد سامان.
ناگهان متوجه اشتباهم شدم و نگاه سريعي به صورتش انداختم اما او همچنان متفکر و جدي نگاهم مي کرد بنابراين نگاهم را پائين گرفتم ادامه دادم:بزاريد اين طور شروع کنم.اسم
من رز...
در حرکتي سريع کف دستش را به پيشاني اش کوبيد و گفت:اوه ماي گاد!پيدا کردم شما از اين به بعد مي تونيد به جاي جمله ببينيد سامان از جمله ببينيد آي کيو استفاده کنيد.شما
رو قبلاً تو کشتي تايتانيک ديدم اين طور نيست؟البته من اون موقع اونجا نبودم مهمون داشتيم نتونستم بيام.اما فيلمشو ديدم اون موقع هنوز کچل نشده بودين درسته.رنگ موهاتون شرابي
شفاف بود نه نه.بلوند قرمز تيره به شرابي قرمز فانتزي هم مي خورد موهاتونو بيگودي کرده بودين بيگودي اش شماره دو بود فکر کنم آخه فِرش خيلي ريز نبود خلاصه که خيلي محشر
بودين به نظر من که واسه اون پسرهِ جَک خيلي حيف بودين.اگه بگم خوشحالم که اون از سرما زنگوله بست و شما الأن هيچ حلقه ازدواجي دستتون نيست ناراحت مي شين؟
ميان خنديدن و گريه کردن بلاتکليف مانده بودم با حالتي مستأصل از جا بلند شدم و گفتم:اگر به استخوان فَکتون علاقه منديد آقا.لطفاً برگرديد بريد خونه تون.نظرم عوض شد ديگه
به کمک شما احتياج ندارم سامان هم ايستاد:خدا منو مرگ مغزي بده ناراحت شدين؟جون خواهر خودم نباشه جون دادش منظوري نداشتم.خدا رحمت کنه جکُ نور به قبرش بباره مرد
نازنيني بود اما خوب بدبخت اونم مثل من اقبالش سوخته بود زنگوله بست و رفت بنده خدا راستي تا يادم نرفته اون تيکه هاي آخرش که جک خدابيامرز ديگه داشت به رحمت خدا مي رفت
چي بهم مي گفتين.آخه مي دونين فيلمش دوبله نشده بود لامصب.تازه شم جون داداش صحنه هاي بدآموزيشم اصلاً نديديم کنترل دست بابام بود نشد ديگه.خودتون که مي دونين اين باباها
چه طوري ان.ما رو که کله کرد تا صبح پاي تلويزيون فيلمو عقب جلوش کرد.اون وقت ما خواستيم مثلاً زرنگي کنيم گفتيم صبح زود تا باباهه خوابه مي ريم ترتيبشو مي ديم اما چشمتون
روز بد نبينه خواهر هر چي صحنه حساس داشت خَش برداشته بود انگار جوييده باشنش.
با دلخوري از او رو برگرداندم و گفتم:شب شما به خير آقا.
اين را گفتم و براي رفتن به اتاقم از او جدا شدم اما هنوز چند قدمي بيشتر فاصله نگرفته بودم که گفت:مثل اينکه حق با پدرمه.هميشه مي گه سامان تو آدم بشو نيستي.
چيزي که توجه ام را جلب کرئ اين بود که سامان جمله اش را مسلط و روان به انگليسي گفت بار ديگر به سمتش برگشتم او دستي به موهايش کشيد و گفت:خيلي دلم مي خواد با شما

بيشتر آشنا بشم.
وقتي نگاه بدبين و نامطمئن من را ديد لبخندي به لب زد و ادامه داد:يه شانس ديگه به من بدين خوشحال مي شم بتونم کمکتون کنم.
به سمت مبل رفتم و در حالي که روي آن مي نشستم گفتم:ممکنه بعد از شنيدن صحبت هام نظرتون در اين رابطه تغيير کنه.
سامان هم روي مبل نشست يکي از پاهايش را روي ديگري انداخت و گفت:قضيه داره هيجاني مي شه مي شه لطفاً شروع کنيد.
لحظه اي نگاهش کردم و گفتم:انگليسي را خيلي خوب صحبت مي کنيد.
سامان سري تکان داد وگفت:رشته دانشگاهيم مترجمي بوده حالا شما راست راستي امريکايي هستين؟
سرم را به نشانه مثبت تکان دادم و او ادامه داد:چطور مي تونين اين قدر خوب فارسي صحبت کنين؟غير از لهجه شکسته تون تقريباً فارسي رو بي نقص صحبت مي کنين.تو دانشگاه
ياد گرفتين؟
نفس عميقي کشيدم و گفتم:نه در واقع من...يعني مادر من يک ايراني بود.
نگاهش کردم مشتاق شنيدن به نظر مي رسيد باز آن حس آشنايي و آرامش قلبم را انباشت چيزي در وجود او بود که به من احساس امنيت مي داد و همين حس دروني باعث دلگرمي ام
مي شد نگاهم را در نگاهش دوختم و گفتم:قول بديد که به حرفام گوش مي کنيد.
سامان سرش را تکان داد و گفت:به خاطر همين اينجا اومدم.شما شروع کنيد قول مي دم جدي باشم نگاهم را پائين گرفتم لحظه اي مکث کردم تا به روي آنچه مي خواستم بر زبان
بياورم تمرکز کنم اما جملات خيلي سريعتر از آنچه فکرش را مي کردم بر زبانم جاري شد:اسم من همون طور که قبلاً هم گفتم رز استيونزِ.براي ديدن خانواده مادري ام به اينجا اومدم
وفکر مي کنم شما بايد پسرِ دايي من باشيد.